گاهی دنیای من می شود پر از شکستن، نفهمیدن و رفتن. آنوقت متوجه می شوم که فهمیدن و راحت گذشتن از بعضی حقایق بزرگترین داشتنی وجود یک انسان است.
صبح مثل همیشه بیدار شدم نه اونقدر زود و نه اونقدر دیر که دلم طاقت بیاره. کیس بر نوشته های مسعود و دیدن پیام صبح بخیر مامان. اولین روز کاری خیلیها با هوا ی گرفته پاییزی، شهلا هم خونه بود. کمی با مامان صحبت کردم اونقدر کم که نفهمیدم چه خبر بود. و بعد اسکایپ با مسعود، می خواست ملاقات دوستش بره زودتر از اینکه صبحانه بخورم برگشت. بهم زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن از اینکه درک میشه و من نمی تونم. از اینکه ... کاش می تونست خودش رو جام بx7fزاره و بفهمه که چقدر گوشش برای حرفای کهنه و تلخش آمادست. به هرحال ضعفم رو در این شرایط، بارها حس کردم. کم کم دارم باور می کنم که عاشقم نیست و فقط می جنگه که عذاب بکشم.
با عصبانیت غیر معمولم حالم دگرگون شد. شهلا رفته بود و بغض مرا کسی ندید. دیرتر رفتم، هدهال داشت غریبتر میشد. فقط چائو مثل همیشه مهربون و آروم توجیهم کرد. به لایبرری هدهال رفتم طرف دیگش رو هم کشف کردم دیر، با گلویی پر بغض و صبور، باید مقاله های کاوه رو دانلود می کردم...
فاصله ام کم شده خدایا کمکم کن قوی باشم.
برچسب:
نویسنده: متین رضوانی