سلام 2018 - تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 10:56
سال 2017 هم کمتر از دو ساعت دیگه به پایان میرسه، خدا رو شکر سال خوبی داشتم. سال تجربه کار اول، استقلال مالی، چاپ بیشترین مقالات، دیدار یارو خیلی تجربه های شیرین و شاید کم دیگه. علی رغم اینکه شاید تغییر و تجربه یک محیط و کارجدید و خاصش منو به چالش های مختلفی وا داشت که در نوع خاکستری خودش میگیم اوکی ...
شنبه - تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 10:56
یکشنبه 8 بهمن 1396 شنبه این روزها شنبه می پرد، پرواز می کند انگار این روز برای من نیست یا که اصلا من نیستم. روزها بوی خاص خود را دارن، خدایا شکرت
آغازی دیگر - تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 10:56
روزها می گذرند با استرس و بی استرس، مهم این است که می گذرند. از خودم در میرم از 32 سالگی ای که تلخ نبود، زیاد سخت نبود اما شیرین هم نبود و پُر آرامش هم نبود. و این بود که ... قصه ما، با این سن زیاد ارتباط برقرار نکرد. رفت که رفته باشد. یادش نمیرود و نرفت که بگوید شُکر خدایا و می رود به استقبال دوره ...
معنی روز من - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 13:44
شنبه امروز من شاد نبود بهترین دوستم میرفت هفته پرزنتیشن و هفته ارائه مقاله.دندون درد دیشب من خوب شده بود و مسعود هنوز از دستم راضی نبود و تسلیم حال پر بهونم.دندون جلوم خودبخود شکست!! بخودم اومدم خدایا من کجام.به امید روزهای بهتر فکر بهتر فرصت های بهتر و سلامتی همه مگهم
شُکرت - تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 0:33
امروز آخرین روز سال هزار و سیصد و نود و پنج شمسیه. با اینکه تو این مدت برای چک کردن تک تک روزهای تاریخ باید بروز میشدم، خوب باهاش زندگی کردم. سال 1395 را خیلی دوست داشتم سالی که معجزه زیاد داشت، خندیدم  و گاه گریه کردم؛ دکتر شدم، انتظار کشیدم،خانوادم رو بعد سالها دیدم، تجربه های بی نظیر پ
شکرت - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 6:48
دلم گرفته،شتابان بعد ازتموم شدن  یک دو  ریکشن طولانی مدت، کوله را بر دوشم می اندازم و از راه زیرزمینی به لایبریری می رم. با اینکه کسی در ردیف اول میز نیم گرد نشسته بعد از یک گشت کوچک دوباره به آنجا بر می گردم. دختری شبیه ایرانیها ولی محجبه، نظرم رو جلب می کنه، و با یک سوال کوتاه و جواب نصف
باور کن - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 7:40
 روزهایی که می گذرند از شدت ابهام های  پر سؤال و هاله ای از وعده آغوشهای زخمی،دلم فقط بستن چشمها را طلب می کند. فکر نکن هنوز، بی خیال حال دگرگون ملافه روی تختخواب و بی قرار ی بالش،تنها نبودن را باور کن.
یکشنبه ای متفاوت به همراهx7f لبخند، امید و صبر - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 7:40
ملافه ام را عوض کرده بودم ملافه زرشکی، خواستم اتاقم بهتر نشون داده بشه ولی خوابیدن هم بهتر بود. دیشب با دیدن کارتونی معمولی زود خوابم برد و تمام قسمت ها خلاصه در این دغدغه ام بود.زود بیدار شدم مسعود کمتر پیغام گذاشته بود و بیشتر مامان، کمی باهاش حرف زدم و بعد با دایی و گفتم که با دانشگاه خداحافظی کر...
شُکر - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 7:40
گاهی دنیای من می شود پر از شکستن، نفهمیدن و رفتن. آنوقت متوجه می شوم که فهمیدن و  راحت گذشتن از  بعضی حقایق بزرگترین داشتنی وجود یک انسان است.صبح مثل همیشه بیدار شدم نه اونقدر زود و نه اونقدر دیر که دلم طاقت بیاره. کیس بر نوشته های مسعود و دیدن پیام صبح بخیر مامان. اولین روز کاری خیلیها با هوا ی گرف...
مطمئن باش - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 7:40
امروز دیگه جدی برف میباره، وقتی برف میاد حال خوبی دارم، حس می کنم خدا منو بغل کرده، دیدی گفتم می ترسیدی ...
new in a new city - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 7:40
The weather was good today, But now is my first night of staying in the new city's library at night.Everyone is weird for me.I was looking for softness but it was cold and sometimes so rough.I wish I  could understand myself.Tomorrow Masoud will have his final defence, god helps.